دو روز پیش یکی از دوستان شاعرم تماس گرفت و مثنوی تازه اش را برای من خواند . یاد یک مثنوی افتادم که سه ماه پیش نوشته بودم .... به یاد رنج یک دوست
سکوت ممتد راه و دریچه ممنوع
دوباره لذت بیراهه های نامشروع
تمام رنج اساطیری زمین در من
تمام حادثه های ورای آسودن
تو وصدای تلاقی شیشه ها و تگرگ
تو و تمایل هم خوابگی با مرگ
به شب رسیدی و او در کمال خونسردی
شنیدم از سر آن کوچه گریه می کردی
: که باز آمدی و قصه هایی از سر نو
تو را به خدا از هوای ذهن من گم شو
من از حلول گناهی به تو نیازم شد
خیال خاطره های تو در نمازم شد
کنار آنچه گذشته گذشته ی بیمار
کنار عشق تو و آن سکون نکبت بار
که من بریدم از آن خواهشی که جز تن نیست
نفس نفس زدم از لذتی که با من نیست
به قدر هر چه نبودی کنار من مردم
تمام فاصله های تو را زمین خوردم
و هر چه قسم خوردی از دلم وا رفت
و عصمت و ناموس عشق را بالا رفت
کجای این شب تیره؟ نگاه من در آن
قبای ژنده نیما کنارم آویــزان
همیشه در پی حس تو در به در بودم
و همچنان مشترک مورد نظر بودم
همیشه بین من و تو خیال دوری بود
و سالهای دوری مان سالهای نوری بود
بیا و بگذر از آن لمس های معنی دار
بر و به جان عزیزت هوای تازه بیار
هوای تازه ای از تو که خواهشم می شد
دوباره طرز سلامی که چندشم می شد
که تا ورای هر چه تحجر دل مرا می برد
و حالم از معنی آن لمس ها به هم می خورد
برو که اوج نگاهت به سوی پستی بود
شبیه حس تهوع کنار مستی بود
دلیل حس تهوع چگونه باورت بکنند؟
تو زنده ای و جسد خاک بر سرت بکنند .
***********
سکوت خلوتم از اشکهای تو تر شد
تو گذشتی و تکرارها مکرر شد
تو تازه هوای دل رمیده شدی
غزل تازه حیف شد قصیده شدی
تفائلی زدم و باز دست رد آمد
بیا کناره بگیر استخاره بد آمد